نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و بیست و پنجم :
فصل سی و دو
آخرین جلد آنشرلی را با وسواس دستمال کشید و داخل قفسه گذاشت. کمی عقب رفت و با لذت به منظرهی مقابلش خیره شد. شومینهی گوشهی سالن دقیقا همان چیزی بود که بهار سالها در ذهنش آن را تصور کرده بود. صندلی راکر چوب گردویی که کنارش گذاشته بود، آرام تکان میخورد. با لبخند دستش را جلو برد و پتوی بافتنی که سالها قبل مهری برایش بافته بود تا در روزهای سرد زمستان، موقع کتاب خوا

لطفا صبر کنید...

م.ر
0خداروشکر اوضاعشون خوب شده😊